سفارش تبلیغ
صبا

هامون

مزایای ویزای  PR اقامت دائم چیست؟

اقامت نامحدود در استرالیا، برخورداری از مزایای شهروندی کامل در استرالیا، تخفیف در پرداخت هزینه دانشگاهی تا 90% و دریافت کمک هزینه تحصیلی، معافیت از پرداخت مالیات بر در آمد تا سقف 6000 دلار، برخورداری از بیمه صحی رایگان، استفاده از حقوق بیکاری و بازنشستگی به میزان 15000 دلار در سال پس از 2 سال کار، امکان تحصیل و سرمایه گذاری، بهره مندی خانواده از مزایای این ویزه.

برای ارزیابی مدارک نیازی هست که ( امتحان ( IELTS ) را طی کنیم؟

همه متقاضیانی که می خواهند مهارتهای آنها توسط نهاد های استرالیا ارزیابی گردد باید مدارکی که گویای مهارت آنها در زبان انگلیسی نیز می باشد را تهیه کنند. متقاضیان باید حداقل نمره 6 را در هر 4 مهارت خواندن، نوشتن، صحبت کردن، شنیدن به صورت عمومی یا آکادمیک IELTS بدست آورند. اطلاعات بیشتر در رابطه با IELTS را می توانید در سایت

بیابید.

آیا در استرالیا می توان کارمورد نظر خود را پیدا نمود؟

 چنانچه شما واجد شرایط کار در استرالیا باشید، می توانید از طریق: روزنامه که مشاغل موجود" position Vacant " را خصوصاً در روزهای شنبه و چهارشنبه نشر میکنند کار مورد علاقه خود را پیدا نمائید.  دفاتر خصوصی متعدد کاریابی نیز وجود دارند که اسامی آنها در دفتر راهنمای تیلیفون ذکر شده اند. هر کس که ساکن و مقیم استرالیاست میتواند برای گرفتن کمک و راهنمایی جهت یافتن کار در  Centrelink  ثبت نام نماید. به عنوان یک مشتری تازه، اغلب بهتر است که با یک مشاور خبره استخدامی صحبتی داشته باشید تا اطمینان حاصل کنید که شیوه کاریابی شما مناسب است خصوصاً هنگامی که با وجود درخواست های مکرر برای کار موفق به شرکت در مصاحبه هم نشده باشید.

تحصیل در مدارس و دانشگاههای استرالیا به چه صورت می باشد؟

برای همه کودکان 4 تا 5 ساله، دوره های آمادگی وجود دارد. دوره آمادگی به بچه ها از نظر بدنی، عاطفی و اجتماعی در یکسال قبل از رفتن به مکتب کمک میکند. برای کودکان 6 تا 15 ساله رفتن به مکتب اجباری است. معمولاً کودکان از سن 4 یا 5 سالگی مکتب را آغاز می کنند و اغلب تا سن 17 یا 18 سالگی به تحصیل خود ادامه می دهند تا برای دانشگاه یا تحصیلات بیشتر خود را آماده سازند. معمولاً کودکان زیر 12 تا 13 سال به مکتب های ابتدائه می روند و بالاتر از این سن به مکتب های لیسه می روند.

دانشگاههای استرالیا جزء بهترین دانشگاههای دنیا میباشند. دوره لیسانس معمولاً سه ساله است .عملاً دوره های فوق لیسانس از لیسانس معمولاً برای خارجیان از 2 سال به بالا و برای مقاطع دوکتورا از 3 سال طولانی تر است. بعضی از دوره ها بصورت فراگرفتن از راه دور و نیمه وقت نیز میسر است. اطفالی که انگلیسی زبان نیستند و نمی توانند انگلیسی صحبت کنند میتوانند برای شرکت در برنامه های فشرده آموزش زبان انگلیسی در مدارس زبان انگلیسی  English Langauge School بطور رایگان ثبت نام نمایند.

دولت استرالیا تابعیت خود را به خارجیان مقیم چگونه اعطاء می نماید؟

چنانچه در طی پنج سال منتهی به درخواست تابعیت، دو سال ( از 2007 – چهار سال ) بعنوان مقیم دائم در استرالیا زندگی کرده باشید، می توانید تقاضای تابعیت استرالیا را بنمائید. حتی در بعضی موارد توسط دولتهای فدرال برای اشخاص ذیصلاح امکانات دسترسی به تابعیت استرالیایی نیز فراهم و به آنها اعلام می شود.

مقررات رانندگی در استرالیا به چه صورت است؟

چنانچه دارای گواهینامه رانندگی از کشور دیگری هستید که بزبان انگلیسی است و یا رسما ترجمه شده است، می توانید بر ای مدت سه ماه از اول ورود به استرالیا، رانندگی کنید. در صورتیکه بعد از این مدت بخواهید رانندگی نمائید لازم است که گواهینامه رانندگی استرالیا را کسب نمائید. در اینصورت برای دریافت آن معمولاً امتحان کمپیوتری، عملی و آزمایش چشم را باید بگذرانید. توجه داشته باشید که در استرالیا رانندگی از سمت چپ جاده ها صورت می گیرد و قوانین راهنمایی و رانندگی سخت و جدی وجود دارد، (علی الخصوص برای اشخاص که از نوشابه های الکولی استفاده میکنند اجازه راننده گی داده نمیشود) و بایستی از آنها متابعت نمائید. برای محافظت از بزرگسالان، کودکان و شیرخواران در هنگام تصادف همه عراده جات به کمربند ایمنی مجهز بوده و طبق قانون همه سرنشینان موترها باید کمربند ایمنی خود را بسته باشند و کودکان هم به نحو صحیح در شرایط امنی قرارگیرند. چنانچه اگر موتر شما هم تصادف کرد بایستی مراتب را بلافاصله به پلیس گزارش کنید. تخلف از قوانین رانندگی میتواند منجر به جریمه های سنگین، از دست دادن گواهینامه رانندگی و حتی زندان و اخراج از استرالیا گردد.

هزینه تسهیلات طبی در استرالیا تا چه میزانی است؟

تسهیلات طبی در سطح بسیار خوبی قراردارد. استرالیا یک طرح درمان ملی دارد که افراد 5/1 درصد از درآمد خود را بعنوان سهم بیمه Medicare می پردازد که این سهم 85% از هزینه های درمانی ( با نرخ های تعرفه ای ) را و خدمات بیمارستان را به شکل رایگان در اختیار افراد قرار می دهد. داشتن بیمه صحی برای افراد غیر مقیم و بازنشستگی که تحت پوشش موافقت نامه های دو جانبه بیمه قرار دارند.

شرایط کار در استرالیا به چه صورت می باشد؟

در استرالیا شرایط کار عموماً خوب و مشابه کشورهای اروپای غربی است. ساعات کار هفتگی 37 ساعت است هر چند این امر معتبر است لیکن قوانین بسیاری در خصوص استخدام وجود دارد و حقوق و شرایط کار اغلب با توافق جمعی تعیین می شود و برای اکثر مشاغل حداقل حقوق منظور شده است. تعطیلات رسمی سالانه معمولاً 4 هفته است، اگر چه 6 هفته نیز در بعضی از ایالات متداول است.

چگونه می توان در استرالیا به کار تخصصی دسترسی پیدا کرد؟

به منظور زندگی و کار بهتر در استرالیا، به ویزای اقامت دائم یا ویزای مهاجرت موقت نیاز دارید. ویزای اقامت دائم، با رعایت مقررات بدون محدودیت زمانی صادر میشود و ویزای اقامت موقت برای 3 تا 4 سال معتبر است. موافقت با تقاضای ویزا ممکن است تا یکسال طول بکشد.


ارسال شده در توسط

مشکلات را شکلات کنید!

دوستان عزیزم سلام!

متن فوق  از مقدمه ی کتاب مشکلات را شکلات کنید از مجموعه کتاب های "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید" نوشته مسعود لعلی انتخاب شده است باشد که مفید واقع گردد.

روزی (زیبایی) و (زشتی ) در ساحل دریا به هم رسیدند. آن دو به هم گفتند : (بیا در دریا شنا کنیم). برهنه شدند و در آب دریا شنا کردند و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت .

زیبایی نیز از دریا بیرون آمد و تن پوشش را نیافت . از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت .

تا این زمان نیز، مردان و زنان ، این دو را باهم اشتباه می گیرند. اما اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند و فارغ از جامه هایی که برتن دارد او را می شناسند و برخی نیز چهره ی زشتی را می شناسند و لباس هاییش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد.

و در این زندگی چه بسیار زیبایی هایی که زشت می نمایند و چه زشتی هایی که زیبا جلوه می کنند. این کتاب درباره ی یکی از بزرگترین زیبایی هایی است که زشت زشت جلوه گر شده است . زیبایی (مشکلات).

اصولا ما آدم ها از هرگونه سختی و دردسری بیزاریم و با شنیدن کلمه (سختی) منزجر و نگران می شویم . این مساله خود منعکس کننده ی نگاه و نگرش ما به واقعیت (مشکلات ) است . ما اغلب مشکلات و سختی ها را به دو گونه تعبیر و توجیه می کنیم:

- بد شانسی و بد اقبالی

- کیفر گناهان و اعمال ناشایست.

(مشکل نگرشی است که نسبت به مشکل دارید )

یک عدد کاغذ سپید بردارید و در مرکز آن نقطه ای بگدارید . فرض کنید آن نقطه شما هستید . حالا دایره ای دور آن بکشید . نام این دایره ، دایره ی نفوذ است.
 

دایره نفوذ

در واقع هر مساله ای که برای شما به راحتی قابل حل شدن است و شما را به دردسر نمی اندازد ، در این دایره قرار می گیرد . حالا دایره ای بزرگتر دور دایره ی نفوذتان رسم کنید . نام این دایره ، دایره ی نگرانی است.

دایره ی نگرانی

وسعت دایره ی نفوذ نشان دهنده ی میزان توانمندی های شماست . هر چه انسان توانمند تر باشد ، یعنی دایره ی نفوذ بزرگتری داشته باشد ، شرایط و مسایل بیشتری در دایره ی نفوذش قرار می گیرد.

دایره ی نفوذ و نگرانی انسان ها با هم متفاوت است. لذا ممکن است یک اتفاق برای یک نفر بحران بزرگی تلقی گردد اما همان مساله برای دیگری چیز بزرگی محسوب نشود . مثلا ، کودکی را در نظر بگیرید که عروسکش شکسته است.او گریه و زاری می کند . بزرگتر ها به او می خندند که به خاطر این مساله ی کوچک به هم ریخته است. آنها متوجه نیستند که کودک دارای حلقه ی نفوذ بسیار کوچکی است . لذا بیشتر اتفاقات در خارج از دایره ی نفوذش قرار می گیرد.

هر چه بیشتر رشد کنیم و تجربیات بیشتری بدست آوریم ، دایره ی نفوذمان گسترده می گردد و در واقع رشد چیزی جز گسترش دایره ی نفوذمان نیست.

بلوغ مقوله ای مربوط به سن و سال نیست ، خیلی ها از نظر سنی بالغ به نظر می رسند امابا کوچکترین مساله ای از کوره در می روند ، افسرده می شوند و ماتم می گیرند ، زیرا در واقع آنها هنوز به رشد واقعی نرسیده اند .

به سادگی و از نوع مسایل و بحران های افراد می توان به میزان رشد و پختگی آنها پی برد اینکه یک فرد چه چیزی را مساله و مشکل بداند منعکس کننده ی میزان بلوغ اوست . فرض کنید به خانه ی دوستی رفته اید و از شما می خواهند به دفتر حل مسایل ریاضی فرزندش نگاهی بیاندازید تا بررسی کنید آیا مسایل به درستی حل شده اند یا خیر . حتی اگر کسی به شما نگویداو در چه پایه ای درس می خواند ، از صورت مساله به میزان تحصیلات او پی می برید .

حالا سوال مهمی که شما بایستی به آن پاسخ دهید این است : مسایل و سوالات عمده ی زندگی شما چیست؟

چه چیزی آرامش شما را سلب می کند و فکرتان را به خود مشغول می سازد؟

همان طور که گفته شد مسایل همچون آینه ای میزان قدرتمان را به ما نشان می دهد و تصویری از ما را به خویش بازمی تاباند . اما سوال مهم تر این است که با مسایل عمده و فراز و نشیب های زندگی چگونه برخورد می کنید؟

(مشکل نبود مشکل است)

افراد در برابر مشکلات دو نوع عکس العمل نشان می دهند .

1- برخی ترجیح می دهند که از دایره ی نفوذ خود خارج نشوند . آنها از شرایطی که در حوزه ی نگرانی آنهاست فاصله می گیرند و نمی خواهند با آنها روبرو شوند حتی ممکن است به مواد مخدر پناه ببرند تا فکر به مشکلات آنها را نیازارد . از نظر این نوع افراد بزرگترین راه حل مسایل ، پاک کردن صورت مساله از طریق نادیده انگاشتن آن است . آنها امیدوارند که با گذر زمان فرجی حاصل شود و مشکلات خود به خود حل شوند .

2- اما عده ای هم هستند که به استقبال مسایل و شرایط دشوار می روند ، هر چند آزرده می شوند اما می دانند بهترین راه حل ، فایق آمدن بر دشواری ها است . گروه دوم در واقع از طریق حل مسایل و مشکلات دایره ی نفوذ خود را گسترش می دهند .زیرا پس از حل هر مساله ای توان فرد برابر با اندازه ی آن مشکل رشد می کند . به صورتی که هر مشکل و شرایطی که به اندازه ی مشکل قبلی باشد به علت گسترش دایره ی نفوذ در این منطقه قرار می گیرد و آنها دیگر از این بابت آزرده نمی شوند.

شما هیچ مشکلی ندارید تنها مشکلی که وجود دارد این است که فراموش کرده اید برای چه به دنیا آمده اید . قرار نبوده زندگی ساده باشد ، قرار نبوده ساده و بی دردسر باشد . زندگی به این منظور طراحی شده است که شما را به چالش رشد و تغییر روبه رو کند تا انسانی خود آگاه تر و مهربان تر و کمال یافته تر شوید. ( باربارا دی آنجلیس )

(زندگی یک مساله است باید حلش کرد)

زندگی یک کلاس و دوره ی فراگیری مسایل ریاضی است . آنها که فکر می کنند خوشبختی یعنی زندگی بدون مشکل و پیچیدگی ، هنوز حقیقت زندگی را به درستی درک نکرده اند . اگر مساله ای نباشد ، بحران و دردسری نباشد ، انسان هیچ چیز یاد نمی گیرد و هیچ فرصتی برای رشد و تعالی نخواهد داشت .

هدف زندگی رشد و تعالی است . هدفی که بدون وجود مشکلات راهی برای دست یافتن به آن نخواهید یافت . مشکلات به شما انگیزه ی پیشرفت و رشد می دهند . در واقع باید کلمه ی (مشکل) در ذهن شما به تداعی (پیشرفت) باشد ، به طوری که هر زمان به مشکلی بر می خورید بلا فاصله به جای احساس نا امیدی و ترس ، از اینکه می توانید ظرفیت وجودی خود را گسترش دهید شاد شوید .

می توانید از حل مشکلات برای خود تفریحی بسازید . این شیوه ی مناسبی برای نگاه کردن به مشکلات است . مهم نیست شما که هستید و چه بر سرتان آمده است ، هدف از زندگی رشد است و مشکلی که اکنون برایتان رخ داده است دلیل رشد شماست و اگر رشد نکنید نمی توانید خوشحال باشید.(آنتونی رابینز)

مشکلات و مسایل نه تنها کفاره گناهانتان نیست بلکه عالی ترین نعمت های الهی است:

سلسله ی کوی دوست حلقه ی دام بلاست

هرکه در این حلقه نیست ، فارغ از این ماجراست

نویسنده ای می گفت : ( وقتی خدا بخواهد هدیه ای برای شما بفرستد ، آن را در مشکلی می پیچد و هر چه مشکل بزرگتر باشد ، هدیه هم بزرگتر است.)

مشکلات ، بد شانسی و بد بیاری نیز نیستند ، بلکه بزرگترین فرصت ها و مجالها در دل گرفتاری ها است .

آلبرت انیشتن معتقد است:( مجال در دل دشواری ها نهفته است)

مشکلات ، نردبانی است برای صعود انسان به بالاترین قلعه های زندگی ، پیام کتاب این است (مشکلات را شکلات کنید) و شرط لازم برای این کار این است که آنها را شکلات ببینیم و باور کنیم که :

- در دل هر زحمتی ، رحمتی است

بعد از هر رنجی ، گنجی نهفته است

و بعد از نقمت ، نعمتی است که لباس مبدل به تن کرده است.

 


ارسال شده در توسط

  

خواستن

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

خدایا کفر نمی گویم!

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی 

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی 

و شب ، آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی

 

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه دیوار بگشایی

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی

  

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی

 

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن ، از این بدعت

 

خداوندا تو مسئولی

     

خداوندا

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است 

انسانها

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 - حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حرف هاییست که برای نگفتن دارد.


ارسال شده در توسط

آن خطاط  

سه گونه خط نوشتی؛  

یکی او خواندی، لاغیر،  

یکی را، هم او خواندی هم غیر،  

یکی، نه او خواندی، نه غیر او،

آن خط سوم منم،


ارسال شده در توسط

 

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

و هنگامی که خورشید درهم پیچیده شود و هنگامی که ستاره گان بی فروغ شوند و هنگامی که کوه ها به حرکت درآیند و هنگامی که با ارزش ترین اموال به دست فراموشی سپرده شوند و هنگامی که وحوش جمع شوند و هنگامی که دریا ها برافروخته گردند و هنگامی که هرکس با همسان خود قرین گردد ، در آن هنگام از دختران زنده به گور پرسیده میشود که به کدامین گناه کشته شده اند.

در آن هنگام که نامه‏هاى اعمال گشوده شود و در آن هنگام که پرده از روى آسمان برگرفته شود و در آن هنگام که دوزخ شعله‏ور گردد، و در آن هنگام که بهشت نزدیک شود، ، آرى در آن هنگام‏ هر کس مى‏داند چه چیزى را آماده کرده است‏!  سوگند به ستارگانى که بازمى‏گردند، حرکت مى‏کنند و از دیده‏ها پنهان مى‏شوند  و قسم به شب‏، هنگامى که پشت کند و به آخر رسد و به صبح‏، هنگامى که تنفّس کند، که این کلام فرستاده بزرگوارى است (جبرئیل امین‏ ) که صاحب قدرت است و نزد صاحب عرش‏، مقام والائى دارد!  در آسمانها مورد اطاعت فرشتگان‏ و امین است‏!  و پیامبر دیوانه نیست‏!  او [جبرئیل‏] را در اُفق روشن دیده است‏!  و او نسبت به آنچه از طریق وحى دریافت داشته بخل ندارد!  این [قرآن‏] گفته شیطان رجیم نیست‏!  پس به کجا مى‏روید؟!  این قرآن چیزى جز تذکّرى براى جهانیان نیست‏، براى کسى از شما که بخواهد راه مستقیم در پیش گیرد!  و شما اراده نمى‏کنید مگر اینکه خداوند -پروردگار جهانیان‏- اراده کند و بخواهد!


ارسال شده در توسط

 

 

بهترین هفت سین سال: سلامتی ، سربلندی ، سرور ، سالاری ، سرافرازی و سعادت را برای تان آرزومندم.

 گل تقدیم شما

 نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای  ناتمام را تفسیر می کند  .

گل تقدیم شما

 پیام نوروز این است ، دوست داشته باشید و زندگی کنید، زمان همیشه از آن شما نیست.

گل تقدیم شما

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یاد ما می آورد ، پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند.

گل تقدیم شما

از نوروز می آموزیم که هیچ وقت کسی را نا امید نکنیم شاید امید تنها دارایی اش باشد ، نوروزتان مبارک باد

گل تقدیم شما

درشکفتن جشن نوروز برایت در همه ی سال سر سبزی جاودان وشادی ، اندیشه ای پویا و آزادی و برخورداری از همه نعمتهای خدادادی آرزومندم.

گل تقدیم شما

نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست  اگر چه طولانی ترین شبش یلدا باشد.

 


ارسال شده در توسط

آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ بلی

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ بلی

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ بلی

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ بلی

پس خوشبختی بسیار خوشبخت


ارسال شده در توسط

خوشبختی: هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند.
بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: …
«ببخشین خانم! شما
پولدارین »نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:«من اوه… نه!»دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم. 

دانش آموز: در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

 

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است.

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید.

و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

 

داستان فوق العاده در مورد عشق: زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که
عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردی.

آروز: یک زوج در اوایل ?? سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.
پری چوب جادووییش رو تکون داد و اجی مجی لا ترجی …. دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:
خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری ?? سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!

پری چوب جادوییش و چرخوند و………
اجی مجی لا ترجی

و آقا ?? ساله شد!

پیام اخلاقی این داستان:
مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ، ولی پریها……………. مونث هستند !!!!!!!

نتیجه اخلاقی برای اقایون:
:اگه یه پری جلوتون حاضر شد مواظب ارزوهاتون باشین!

لباس های کثیف همسایه: زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد
زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

داستان کوتاه و زیبا: تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.

 

نامه ئی به خدا:یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!…


ارسال شده در توسط

hp://www.unitar.org./hiroshima/sites/unitar.org.hiroshima./files/05.AF_2010_WS2-3_Bio-RPs-Mentors-Coaches-staff.pdf

 

 

 

 

 


ارسال شده در توسط